اگر یک روز، خودت را دیدی...

سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵

اگر یک روز، خودت را دیدی...

فرض کن یک روز در خیابان قدم می‌زنی و ناگهان، خودت را می‌بینی...

نه خودِ امروزت را؛
خودت را در ده سال قبل.

همان آدمی که شاید بیشتر می‌خندید،
کمتر نگران فردا بود،
آرزوهای عجیب‌تری داشت
و هنوز نمی‌دانست زندگی قرار است چه چیزهایی به او یاد بدهد.

کنارش می‌ایستی.

اولین حرفی که به او می‌زنی چیست؟

می‌گویی:
«حواست باشد، بعضی آدم‌ها آن‌طور که فکر می‌کنی نمی‌مانند؟»

یا می‌گویی:
«نگران نباش، از بعضی روزهای سخت هم عبور می‌کنی؟»

شاید هم هیچ‌کدام...

شاید فقط دلت بخواهد چند لحظه نگاهش کنی.

به چشمانش،
به امیدی که هنوز در آن‌هاست،
به دل ساده‌ای که هنوز تجربه نکرده
بعضی خداحافظی‌ها چقدر می‌توانند طولانی باشند.

بعد ناگهان با خودت فکر می‌کنی...

اگر او هم می‌توانست تو را ببیند،
شاید از خیلی چیزهایت تعجب می‌کرد.

از اینکه چقدر تغییر کرده‌ای،
از آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌ات نیستند،
از راه‌هایی که فکرش را نمی‌کردی روزی بروی.

اما شاید در میان تمام تغییرها،
یک چیز را بشناسد...

همان دلی را که هنوز، با وجود تمام اتفاق‌ها،
گاهی برای یک حرف خوب،
یک نگاه صادقانه
و یک محبت کوچک،
می‌تپد.

شاید ما آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم عوض نشده‌ایم.

شاید فقط یاد گرفته‌ایم
بعضی چیزها را بلند نگوییم...

اما هنوز در گوشه‌ای از وجودمان،
همان آدمی زندگی می‌کند
که دوست داشت جهان،
کمی مهربان‌تر باشد.

و شاید عشق،
گاهی نه در پیدا کردن یک آدم تازه،
بلکه در پیدا کردن دوباره‌ی همان آدمی باشد
که سال‌ها پیش، در وجود خودمان گم کرده‌ایم...


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر