زیادی جدی نگیریم
چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵زیادی جدی نگیریم...
یه زمانی فکر میکردم برای هر اتفاقی باید یه جواب درست پیدا کنم.
اگر کسی سرد شد، مینشستم فکر میکردم چرا؟ اگر کاری خراب میشد، هزار بار توی ذهنم مرورش میکردم. اگر کسی حرفی میزد که ناراحتم میکرد، تا چند روز با خودم حملش میکردم.
اما کمکم فهمیدم بعضی چیزها اصلاً اینهمه فکر کردن نمیارزن.
بعضی آدمها حالشون خوب نیست، ربطی هم به ما نداره. بعضی جواب ندادنها، بیاحترامی نیست؛ شاید طرف واقعاً حوصله نداره. بعضی اتفاقها هم خراب میشن و هیچ توضیح قشنگی براش پیدا نمیشه.
همیشه قرار نیست همهچیز رو بفهمیم و برای همهچیز دلیل پیدا کنیم.
گاهی بهتره شونههامون رو بندازیم بالا و بگیم: «خب که چی؟!»
نه از روی بیخیالی... از روی اینکه اعصاب و آرامشمون هم ارزش داره.
زندگی خودش به اندازهی کافی شلوغه؛ لازم نیست ما هم با فکرهای اضافه، شلوغترش کنیم.
بعضی حرفها رو باید شنید و رد شد. بعضی آدمها رو باید دوست داشت، اما زیادی بهشون وابسته نشد. و بعضی اتفاقها رو باید سپرد به زمان.
آخرش هم خیلی از چیزهایی که امروز انقدر بزرگ و مهم به نظر میان، چند ماه دیگه حتی یادمون نمیاد چی بودن.
پس شاید بد نباشه امروز، یه کم سبکتر زندگی کنیم...
همهچیز ارزش اینهمه جدی گرفتن نداره.
گاهی دلم میخواهد
از فکرِ فردا کم کنم،
از خاطراتِ دیروز بگذرم
و همین امروز را
همانطور که هست،
زندگی کنم...
✍️ پنجرهای رو به باران
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
