گاهی یک خواب، آدم را به یک خبر میرساند.
چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵گاهی یک خواب، آدم را به یک خبر میرساند
دوازده سال بود که هیچ خبری از او نداشتم.
دوازده سال، بدون یک عکس تازه، بدون یک خبر، بدون اینکه بدانم زندگی او را به کدام سمت برده است.
فقط یک اسم مانده بود و چند خاطره که هرکدامشان گوشهای از سالهای جوانیام را با خودشان داشتند.
تا اینکه یک شب، خوابش را دیدم.
خواب عجیبی بود.
در خواب، دوباره به خانهشان رفته بودم. همان حس آشنای سالهای دور را داشتم؛ انگار زمان برای چند دقیقه عقب رفته بود و من دوباره همان آدمی شده بودم که سالها پیش، او را میشناخت.
اما در خواب فهمیدم که مرضیه قرار است نامزد کند.
و عجیبتر اینکه وقتی مرا دید، همهچیز تغییر کرد
نامزدی به هم خورد.
از خواب که بیدار شدم، چند لحظه همانطور ماندم و به سقف نگاه کردم.
خودم هم نمیدانستم چرا بعد از این همه سال باید خواب او را ببینم.
مدتها بود حتی به دنبال خبری از او هم نبودم.
به خودم گفتم:
«یک خواب است... همین.»
اما بعضی خوابها، حتی اگر فقط خواب باشند، آدم را تا چند روز با خودشان میبرند.
آن روزها دوباره خاطرات قدیمی از گوشههای ذهنم بیرون آمدند.
اینکه الان کجاست؟
چه کار میکند؟
زندگیاش چطور گذشته؟
سؤالهایی که جوابشان را نمیدانستم و قرار هم نبود بدانم.
تا اینکه مدتی بعد، اتفاقی افتاد که هنوز هم برای خودم عجیب است.
میان جستوجوهای معمولی، به یک مصاحبه رسیدم.
اسم را دیدم.
مرضیه ملکی.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
دوباره خواندم.
این همان اسمی بود که سالها برایم فقط یک خاطره بود.
اما این بار اسم، کنار یک زندگی تازه آمده بود؛ از سالهایی که من هیچ اطلاعی از آنها نداشتم.
مصاحبه را باز کردم.
خواندم.
و تازه فهمیدم آدمی که سالها در ذهن من با چند خاطرهی قدیمی مانده بود، در این فاصله برای خودش مسیری ساخته، تجربههایی داشته و زندگیاش ادامه پیدا کرده است.
آن لحظه بیشتر از اینکه خوشحال یا ناراحت باشم، مبهوت بودم.
با خودم گفتم:
«یعنی بعد از این همه سال، درست بعد از آن خواب، باید به این خبر میرسیدم؟»
شاید فقط یک تصادف بود.
شاید ذهن آدم گاهی چیزهایی را که سالها در گوشهای پنهان کرده، دوباره به یادش میآورد و بعد هر اتفاقی را به آن ربط میدهد.
نمیدانم.
اما یک چیز را میدانم:
گاهی زندگی جواب یک سؤال قدیمی را با یک جمله نمیدهد.
با یک خواب شروعش میکند،
بعد سالها سکوت را کنار میزند،
و یک روز،
بیآنکه آمادگیاش را داشته باشی،
یک نام را دوباره جلوی چشمت میگذارد.
من آن روز دنبال گذشته نرفتم.
فقط چند دقیقه به صفحه نگاه کردم و به سالهایی فکر کردم که گذشته بود.
به آدمهایی که دیگر همان آدمهای آن روزها نیستند.
به خودم که حالا زندگی دیگری دارم.
و به مرضیهای که شاید او هم در این سالها، هزار بار عوض شده باشد.
شاید این ماجرا هیچ ادامهای نداشته باشد.
شاید آن خواب فقط یک خواب بوده و آن مصاحبه هم فقط یک اتفاق معمولی.
اما برای من، کنار هم قرار گرفتن این دو اتفاق، بعد از این همه سال، چیزی بود که نمیتوانستم ساده از کنارش بگذرم.
دوازده سال هیچ خبری نبود...
یک شب خوابش را دیدم...
و مدتی بعد، دوباره اسمش را پیدا کردم.
بعضی اتفاقها را نمیشود توضیح داد.
فقط میشود گوشهای از قلب نگهشان داشت و گفت:
«شاید دنیا گاهی، فقط برای چند لحظه،
درِ یک اتاق قدیمی را باز میکند
تا ببینی چه چیزهایی هنوز آنجا مانده است.»
— از پنجرهای رو به باران
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
زیادی جدی نگیریم
چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵زیادی جدی نگیریم...
یه زمانی فکر میکردم برای هر اتفاقی باید یه جواب درست پیدا کنم.
اگر کسی سرد شد، مینشستم فکر میکردم چرا؟ اگر کاری خراب میشد، هزار بار توی ذهنم مرورش میکردم. اگر کسی حرفی میزد که ناراحتم میکرد، تا چند روز با خودم حملش میکردم.
اما کمکم فهمیدم بعضی چیزها اصلاً اینهمه فکر کردن نمیارزن.
بعضی آدمها حالشون خوب نیست، ربطی هم به ما نداره. بعضی جواب ندادنها، بیاحترامی نیست؛ شاید طرف واقعاً حوصله نداره. بعضی اتفاقها هم خراب میشن و هیچ توضیح قشنگی براش پیدا نمیشه.
همیشه قرار نیست همهچیز رو بفهمیم و برای همهچیز دلیل پیدا کنیم.
گاهی بهتره شونههامون رو بندازیم بالا و بگیم: «خب که چی؟!»
نه از روی بیخیالی... از روی اینکه اعصاب و آرامشمون هم ارزش داره.
زندگی خودش به اندازهی کافی شلوغه؛ لازم نیست ما هم با فکرهای اضافه، شلوغترش کنیم.
بعضی حرفها رو باید شنید و رد شد. بعضی آدمها رو باید دوست داشت، اما زیادی بهشون وابسته نشد. و بعضی اتفاقها رو باید سپرد به زمان.
آخرش هم خیلی از چیزهایی که امروز انقدر بزرگ و مهم به نظر میان، چند ماه دیگه حتی یادمون نمیاد چی بودن.
پس شاید بد نباشه امروز، یه کم سبکتر زندگی کنیم...
همهچیز ارزش اینهمه جدی گرفتن نداره.
گاهی دلم میخواهد
از فکرِ فردا کم کنم،
از خاطراتِ دیروز بگذرم
و همین امروز را
همانطور که هست،
زندگی کنم...
✍️ پنجرهای رو به باران
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
گاهی فقط باید آرامتر زندگی کرد
چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵گاهی فقط باید آرامتر زندگی کرد
بعضی روزها، آدم نه دنبال اتفاق تازهایست، نه حتی دنبال جوابِ سؤالهایش...
فقط دلش میخواهد چند ساعت از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد؛
کنار پنجره بنشیند، چای آرامی بنوشد و به صدای خودش گوش بدهد.
ما گاهی آنقدر برای رسیدن به فردا عجله میکنیم که یادمان میرود امروز هم بخشی از زندگیست.
قرار نیست همهچیز همین امروز درست شود.
قرار نیست همه آدمها ما را بفهمند.
قرار نیست تمام زخمهای قدیمی یکشبه خوب شوند.
گاهی کافیست کمی کمتر سخت بگیریم؛
به خودمان حق بدهیم خسته باشیم،
گاهی سکوت کنیم،
گاهی از بعضی آدمها فاصله بگیریم
و دوباره از همان چیزهای سادهای لذت ببریم که مدتهاست ندیدهایم.
شاید آرامش، یک اتفاق بزرگ نباشد؛
شاید آرامش همان لحظهای باشد که بعد از یک روز شلوغ،
چراغها را خاموش میکنی،
صدای باران را میشنوی
و برای چند دقیقه هیچ چیزی از زندگی نمیخواهی...
فقط میگویی:
خدایا، همین که هنوز دلم به فردا گرم است، کافیست.
«زندگی را باید آرامتر نگاه کرد؛
بعضی زیباییها فقط وقتی دیده میشوند که عجله نداشته باشیم.»
— پنجرهای رو به باران 🌧️
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
آرامش، همین نزدیکیهاست
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵آرامش، همین نزدیکیهاست 🍃
گاهی فکر میکنیم برای آرام شدن، باید همهچیز درست شود؛
همهی نگرانیها تمام شوند،
همهی آدمها ما را بفهمند،
و تمام اتفاقها همانطور که میخواهیم پیش بروند...
اما زندگی همیشه قرار نیست طبق خواستهی ما پیش برود.
گاهی آرامش یعنی
با وجود تمام فکرهایی که در سرت میچرخد،
کنار پنجره بنشینی،
یک فنجان چای برای خودت بریزی
و چند دقیقه، فقط نفس بکشی.
یعنی یاد بگیری بعضی چیزها را رها کنی؛
نه از روی بیتفاوتی،
بلکه چون میفهمی قرار نیست بار تمام دنیا را تنهایی به دوش بکشی.
زندگی، میان همین لحظههای ساده جریان دارد؛
میان یک لبخند،
یک گفتوگوی صمیمی،
صدای باران،
بوی خاک خیس،
و امید کوچکی که هنوز در گوشهی دلمان زنده است.
شاید آرامش، رسیدن به جایی دور نباشد؛
شاید همین باشد که
با تمام ناتمام بودن زندگی،
هنوز بتوانی به فردا لبخند بزنی...
گاهی باید آرام گرفت
و اجازه داد زندگی، خودش راهش را پیدا کند. 🌱
شاید قشنگترین اتفاق فردا،
همان چیزی باشد که امروز حتی تصورش را هم نمیکنیم.
— از پنجرهای رو به باران 🌧️🤍
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
