شاید دوباره، با عطر تو
شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵شاید دوباره، با عطر تو
گاهی زندگی آنقدر آرام از کنارمان عبور میکند
که تازه بعد از رفتنِ بعضی آدمها میفهمیم
چقدر به بودنشان عادت کرده بودیم...
بعضی آدمها شبیه باراناند؛
بیصدا میآیند،
هوای دلمان را عوض میکنند
و بعد، حتی وقتی نیستند،
عطر حضورشان روی شیشههای خیسِ خاطره میماند.
گاهی یک آهنگ،
یک خیابان،
یک فنجان چای در عصر بارانی
کافیست تا دلمان آرام به سمت کسی برگردد
که هنوز جایی میان قلبمان زندگی میکند.
نه از سر دلتنگیِ بزرگ،
نه با هیاهو...
فقط یک لبخند کوچک روی لب،
و یک «کاش اینجا بودی»
که آرام در دل گفته میشود.
شاید عشق همین باشد؛
همین حضورِ نادیدنیِ کسی
که حتی در سکوت هم
میشود گرمای دستهایش را به خاطر آورد.
و من هنوز فکر میکنم
بعضی دوست داشتنها تمام نمیشوند؛
فقط آرامتر میشوند،
مثل نوری که عصرها
روی دیوار اتاق مینشیند
و بیآنکه چیزی بگوید،
دل را گرم میکند.
شاید یک روز،
در همین روزهای معمولی،
دوباره باران بگیرد...
و تو از راه برسی،
با همان لبخند آشنا،
و من بفهمم
تمام این مدت
قلبم فقط داشته
برای دوباره دیدنت
آرامتر میتپیده.
شاید بعضی عشقها
برای ماندن
نیازی به وعده ندارند؛
کافیست
یک نفر هنوز
جایی در قلبت باشد،
آنقدر آرام
که حتی خودت هم
گاهی فراموش کنی
چقدر دوستش داری.
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
