زندگی در چیزهای کوچک اتفاق میافتد
یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵زندگی در چیزهای کوچک اتفاق میافتد
امروز وسط یک کار معمولی،
یکدفعه یاد یک نفر افتادم که سالهاست ندیدهام.
نه اتفاق خاصی افتاد،
نه کسی اسمش را آورد.
فقط یک جمله شنیدم
و ذهنم بیاجازه رفت چند سال عقبتر.
عجیب است...
آدم فکر میکند بعضی آدمها را فراموش کرده،
اما ظاهراً فقط جایشان را در ذهنش عوض کردهاند.
گاهی یک اسم،
یک آهنگ،
یک خیابان،
حتی یک مدل خندیدنِ یک غریبه
میتواند دری را باز کند
که سالهاست سراغش نرفتهای.
شاید زندگی همین باشد؛
مجموعهای از همین اتفاقهای کوچک و بیخبر.
یک چای که بیشتر از معمول مزه میدهد.
پیامی که نمیدانستی چقدر منتظرش بودهای.
خندهای که وسط یک روز بد، از دهانت درمیآید.
دیدن کسی که فکر میکردی دیگر هرگز نخواهی دید.
یا حتی پیدا کردن یک عکس قدیمی
که چند دقیقه تمام،
فقط نگاهش میکنی.
ما زیادی دنبال اتفاقهای بزرگ میگردیم.
دنبال روزی که همهچیز درست شود،
پول بیشتری داشته باشیم،
به جایی که میخواهیم برسیم،
آدمی را که دوست داریم پیدا کنیم
و بالاخره احساس کنیم زندگی همان چیزی شده که باید باشد.
اما شاید قرار نیست زندگی
یکباره به شکل رؤیاییمان دربیاید.
شاید باید حواسمان به همین تکههای کوچک باشد.
به غذایی که با اشتها میخوریم.
به دوستی که هنوز بعد از این همه سال
شمارهمان را دارد.
به مادری که هنوز وقتی دیر میکنیم، نگران میشود.
به پدری که شاید خیلی حرف نزند،
اما بودنش خودش یک جور پشتوانه است.
به آدمهایی که بیسروصدا
گوشهای از زندگیمان را بهتر کردهاند.
گاهی فکر میکنم
اگر یک روز بتوانم به گذشته برگردم،
دلم نمیخواهد اتفاقات بزرگ را تغییر بدهم.
فقط دوست دارم چند لحظهی ساده را دوباره زندگی کنم.
یک عصر معمولی...
یک دورهمی که آن زمان معمولی به نظر میرسید...
یک گفتوگوی طولانی...
یک خندهی بیدلیل...
چون امروز میدانم
خیلی از چیزهایی که آن روزها ساده میگرفتیم،
همانهایی بودند که بعدها
بیشتر از همه دلمان برایشان تنگ شد.
شاید باید کمی آهستهتر زندگی کنیم.
نه برای اینکه زمان متوقف شود؛
برای اینکه وقتی از کنار لحظهای رد میشویم،
واقعاً آن را دیده باشیم.
زندگی شاید همینقدر ساده باشد:
چند آدم دوستداشتنی،
چند خاطرهی ماندگار،
چند اشتباه،
چند خنده،
چند دلتنگی...
و ما،
که هنوز وسط همهی اینها
داریم یاد میگیریم
چطور زندگی کنیم.
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
