شاید فردا، تو...

پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۵

شاید فردا، تو...

گاهی به فردا فکر می‌کنم؛

نه به صبحی که خورشید از پشت پنجره بالا می‌آید،

نه به اتفاق‌های بزرگی که شاید قرار است بیفتند...

به تو فکر می‌کنم؛

به اینکه شاید یک روز،

در میان همین روزهای معمولی،

اتفاقی بیفتد

که تمام انتظارهای بی‌صدای من را معنا کند.

شاید یک عصر بارانی باشد...

پنجره نیمه‌باز،

بوی خاک خیس در هوا

و فنجانی چای که کنار دستم سرد می‌شود،

چون حواسم بیشتر از همیشه

پیش کسی‌ست که روبه‌رویم نشسته.

من از آینده چیز زیادی نمی‌خواهم؛

فقط دلم می‌خواهد

یک نفر باشد

که وقتی از خستگی‌های روزگار حرف می‌زنم،

لازم نباشد همه‌چیز را توضیح بدهم.

کسی که سکوت‌هایم را بفهمد،

از نگاه کردن به باران خسته نشود،

و بداند بعضی شب‌ها

آدم فقط دلش می‌خواهد

کنار کسی بنشیند

و هیچ حرفی نزند.

شاید عشق همین باشد؛

نه وعده‌های بزرگ،

نه حرف‌های عجیب...

همین که در شلوغی دنیا،

یک نفر باشد

که دلت بخواهد

فردایت را با او قسمت کنی.

و چه رؤیای قشنگی‌ست

اگر یک روز،

وقتی باران می‌گیرد،

به جای اینکه پشت پنجره

تنها به خیابان نگاه کنم،

کسی کنارم باشد

که آرام بگوید:

«ببین...

باز هم باران آمد.»

و من در دلم بگویم:

این بار،

باران بهانه نیست...

خودِ تویی که

فردای مرا زیباتر کرده‌ای.

شاید فردا هنوز نرسیده باشد،

اما من دوست دارم باور کنم

بعضی آدم‌ها

قبل از اینکه وارد زندگی‌مان شوند،

جایی در رؤیاهایمان منتظرمان بوده‌اند...

و شاید

تمام این سال‌ها

من فقط منتظر کسی بوده‌ام

که وقتی آمد،

بفهمم چرا

هیچ‌کس قبل از او

نتوانست جای خالیِ فردایم را پر کند.

— از پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر