جمعه؛ وقتی دلت هنوز منتظر است...

جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵

جمعه؛ وقتی دلت هنوز منتظر است...

جمعه‌ها انگار چیزی در هوای شهر کم است...

شاید صدای قدم‌هایی که هنوز نرسیده‌اند،
شاید نوری که پشت این همه شلوغی پنهان مانده،
و شاید دلی که هنوز، با تمام خستگی‌هایش،
نتوانسته از «امید» دست بکشد.

انتظار همیشه این نیست که گوشه‌ای بنشینیم و فقط چشم به راه آمدن باشیم؛
گاهی انتظار یعنی خودمان را برای آمدن یک روز بهتر آماده کنیم.

یعنی اگر دنیا پر از بی‌مهری شد،
ما هنوز مهربان بمانیم.

اگر خیلی‌ها امیدشان را از دست دادند،
ما چراغ کوچکی برای خودمان و دیگری روشن نگه داریم.

اگر راه سخت شد،
به جای اینکه بگوییم «دیگر نمی‌شود»،
آرام با خودمان بگوییم:

شاید هنوز وقتِ رسیدن نرسیده...
اما این، دلیلِ نرسیدن نیست.

جمعه برای من یادآور همین امید است؛
یادآور اینکه در میان تمام روزهای معمولی زندگی،
هنوز می‌شود دلی را به یک وعده‌ی بزرگ گره زد.

به آمدنی که عدالت را دوباره معنا می‌کند،
به ظهوری که سال‌هاست دل‌های زیادی چشم‌به‌راهش مانده‌اند،
و به فردایی که شاید از جایی شروع شود که امروز حتی تصورش را نمی‌کنیم.

امروز، اگر چیزی برای گفتن به امام زمانمان داریم،
لازم نیست جمله‌های بزرگی بلد باشیم.

گاهی همین کافی‌ست که صادقانه بگوییم:

آقا جان...
ما هنوز منتظریم؛
نه چون دنیا آسان است،
بلکه چون باور داریم روزی خواهد رسید
که این همه تاریکی،
آخرین حرفِ قصه نخواهد بود.

و چه خوب است جمعه‌ها،
پنجره‌ی دلمان را کمی باز کنیم...

شاید باران ببارد،
شاید نسیمی بگذرد،
و شاید در سکوت همان لحظه،
دلمان دوباره یادش بیفتد؛

یاد کسی که هنوز
برای آمدنش
یک دنیا دل،
آرام و بی‌صدا
دعا می‌کنند.

اللهم عجل لولیک الفرج 🌿

— از «پنجره‌ای رو به باران»


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر