گاهی دلم می‌خواهد

دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵

گاهی دلم می‌خواهد یک روز صبح، بی‌آنکه به ساعت نگاه کنم، از خانه بیرون بزنم.

نه مقصدی داشته باشم، نه کاری که عجله‌اش را داشته باشم.

فقط بروم...

جایی دور از صدای ماشین‌ها، دور از پیام‌های بی‌جواب و آدم‌هایی که هرکدام چیزی از آدم می‌خواهند.

بروم جایی که یک جاده باریک از میان درخت‌ها رد شده باشد و باران تازه بند آمده باشد.

همان‌جا کنار جاده بایستم، شیشه ماشین را پایین بدهم و بگذارم بوی خاک خیس، آرام‌آرام وارد ریه‌هایم شود.

گاهی فکر می‌کنم طبیعت عجیب‌ترین شکلِ آرامش را بلد است.

هیچ حرفی نمی‌زند،

هیچ نصیحتی نمی‌کند،

فقط کنارت می‌ماند.

درخت، درخت می‌ماند؛ حتی اگر کسی تحسینش نکند.

رود، راه خودش را می‌رود؛ حتی اگر کسی برای رسیدنش دست نزند.

و باران، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرد، می‌بارد.

شاید ما هم گاهی باید همین‌طور باشیم...

کمتر توضیح بدهیم.

کمتر خودمان را برای دیگران ثابت کنیم.

و کمی بیشتر، همان آدمی باشیم که دلمان می‌خواهد.

اگر امروز خسته‌ای، شاید لازم نباشد همه‌چیز را درست کنی.

گاهی کافی‌ست پنجره را باز کنی،

نفس عمیقی بکشی

و به خودت یادآوری کنی:

هنوز می‌شود از همین روزهای معمولی، یک زندگی قشنگ ساخت.

و شاید فردا، باران دوباره ببارد...

اما این بار، تو زیر باران فقط خیس نمی‌شوی؛

شاید کمی هم از سنگینی دیروزت کم شود.

— از پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر