آن روز که نفهمیدیم آخرین بار است

سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵

آن روز که نفهمیدیم آخرین بار است

هیچ‌کس به ما نمی‌گوید این آخرین دیدار است.

اگر می‌دانستیم، شاید بیشتر می‌ماندیم.
شاید حرف‌های بیشتری می‌زدیم.
شاید موقع خداحافظی، آن‌قدر معمولی نمی‌گفتیم: «فعلاً...»

زندگی همین‌طور بی‌خبر بعضی آدم‌ها را از ما می‌گیرد؛
نه با خداحافظی‌های باشکوه،
نه با موسیقی غمگین...

فقط یک روز می‌فهمی آخرین باری که کنارش نشستی، همان روزی بوده که فکر می‌کردی یک روز معمولی دیگر است.

عجیب‌ترین قسمت ماجرا هم همین است؛
ما قدر بعضی لحظه‌ها را نمی‌دانیم، چون خیال می‌کنیم قرار است دوباره تکرار شوند.

شاید برای همین، این روزها بیشتر به آدم‌هایی که دوستشان دارم نگاه می‌کنم.
بیشتر می‌مانم.
بیشتر حرف می‌زنم.
و اگر دلم برای کسی تنگ شود، سعی می‌کنم به جای غرور، یک قدم بردارم.

چون بعضی فرصت‌ها فقط یک‌بار از جلوی آدم رد می‌شوند.

و هیچ‌کس نمی‌داند کدام «فعلاً»،
در واقع همان «برای همیشه» بوده است.

— پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر