امروز، یک اتفاق کوچک کافی‌ست

پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۵

امروز، یک اتفاق کوچک کافی‌ست.

امروز صبح، قبل از اینکه روز شروع شود،
یک لحظه کنار پنجره ایستادم.

نه بارانی بود،
نه اتفاق خاصی افتاده بود...
اما نمی‌دانم چرا دلم خواست چند دقیقه هیچ کاری نکنم.

فقط نگاه کنم.

به آدم‌هایی که از روبه‌رو رد می‌شدند،
به درختی که چند برگ زردش را آرام روی زمین گذاشته بود،
و به آسمانی که انگار چیزی را از من پنهان می‌کرد.

با خودم گفتم:

شاید زندگی همین باشد؛
همین لحظه‌های کوچکی که آن‌قدر معمولی‌اند
که حواسمان نیست بعدها،
دلمان برایشان تنگ خواهد شد.

ما همیشه منتظریم اتفاق بزرگی بیفتد؛
یک سفر،
یک خبر خوب،
یک آدم تازه،
یک معجزه...

اما شاید بعضی معجزه‌ها خیلی بی‌سروصدا می‌آیند.

در قالب یک تماس کوتاه.

یک لبخند از یک غریبه.

بوی چای تازه‌دم.

صدای خنده‌ی کسی که دوستش داریم.

یا حتی همین چند دقیقه‌ای که کنار پنجره می‌ایستیم
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها
متوجه می‌شویم هنوز دلمان برای زندگی می‌تپد.

شاید لازم نباشد امروز زندگی‌مان را عوض کنیم.

شاید فقط کافی‌ست
یک کار کوچک را جور دیگری انجام بدهیم.

به مادری که خسته است، بیشتر نگاه کنیم.
به پدرمان بی‌دلیل زنگ بزنیم.
برای دوستی که مدت‌هاست خبری از او نداریم، پیام بفرستیم.
یا خودمان را بابت تمام روزهایی که نتوانستیم قوی باشیم، ببخشیم.

گاهی یک روز معمولی،
با یک تصمیم کوچک
به خاطره‌ای تبدیل می‌شود که سال‌ها بعد
با لبخند به یادش می‌آوریم.

پس اگر امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد،
نگران نباش.

شاید اتفاق خاص،
همین باشد که هنوز اینجایی...

هنوز می‌توانی دوست داشته باشی،
هنوز می‌توانی شروع کنی،
هنوز می‌توانی یک نفر را خوشحال کنی،
و هنوز چند صفحه‌ی نانوشته
از زندگی‌ات باقی مانده است.

من امروز فهمیدم
برای ادامه دادن،
همیشه به یک دلیل بزرگ احتیاج نداریم.

گاهی فقط باید
پنجره را باز کنیم...

و ببینیم
دنیا هنوز ادامه دارد.

— از پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر