جمعهای برای لبخند زدن به آینده
جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵جمعهای برای لبخند زدن به آینده
بعضی جمعهها آدم دلش میخواهد فقط چند دقیقه بنشیند و به آینده فکر کند
نه به آیندهای که از آن میترسد؛
به آیندهای که هنوز ندیده است.
به روزی که شاید صبحش،
خبرهای دنیا جنس دیگری داشته باشند.
شاید آن روز، وقتی پنجره را باز میکنیم،
دیگر کسی از خودش نپرسد:
«آخر این همه بیعدالتی کی تمام میشود؟»
شاید آن روز، کودکی به جای ترس از صدای جنگ،
با خیال راحت دنبال توپش بدود.
شاید کسی که سالها حقش را خوردهاند،
بالاخره طعم عدالت را بچشد.
و شاید ما هنوز نمیدانیم
چقدر به آن صبح نزدیکیم.
این است راز عجیب جمعه...
جمعه فقط روز انتظار نیست؛
روز تمرینِ امید است.
اینکه با وجود تمام چیزهایی که در دنیا میبینیم،
هنوز باور داشته باشیم پایان قصه
قرار نیست شبی تاریک باشد.
من فکر میکنم انتظار واقعی،
نشستن و شمردن روزها نیست.
انتظار یعنی امروز،
همان آدمی باشیم که اگر صاحبالزمان(عج) از کنارمان گذشت،
از دیدنش شرمنده نشویم.
یعنی اگر میتوانیم،
دل کسی را نشکنیم.
اگر کاری از دست برمیآید،
دریغ نکنیم.
اگر کسی خسته است،
کمی آرامش به او بدهیم.
و اگر خودمان خستهایم،
به جای تسلیم شدن،
باز هم یک قدم جلو برویم.
شاید ظهور،
از ما آدمهای فوقالعاده نخواهد؛
شاید فقط آدمهایی بخواهد که
در روزگار سخت،
خوب ماندن را فراموش نکردهاند.
امروز جمعه است...
و من دلم میخواهد به جای اینکه بگویم
«آقا جان، چقدر دیر کردی»،
بگویم:
«آقا جان، من هنوز امیدوارم.»
هنوز وقتی اسم تو میآید،
ته دلم روشن میشود.
هنوز فکر میکنم دنیا
نمیتواند تا ابد همینطور بماند.
هنوز باور دارم
روزی خواهد رسید که عدالت،
فقط یک واژه در کتابها نباشد.
و شاید قشنگترین بخش انتظار همین باشد؛
اینکه آدم به آینده لبخند بزند،
حتی وقتی هنوز دلیل محکمی برای لبخند ندارد.
امشب اگر دلت گرفته،
یک لحظه به آسمان نگاه کن.
شاید هیچ اتفاق خارقالعادهای نیفتد.
اما همین که هنوز میتوانی امید داشته باشی،
خودش اتفاق کوچکی نیست.
برای ظهور،
برای بهتر شدن دنیا،
برای بهتر شدن خودمان...
و برای آن روزی که
صبح از راه برسد و جهان بفهمد
سالها منتظر چه کسی بوده است.
اللهم عجل لولیک الفرج
جمعهات مبارک؛
نه فقط به خاطر اینکه جمعه است...
به خاطر اینکه هنوز
کسی هست که میشود برای آمدنش امیدوار بود.
— از پنجرهای رو به باران
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
