جمعهای که هنوز منتظر است...
جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵جمعهای که هنوز منتظر است...
امروز صبح، قبل از اینکه چایم را بریزم،
بیاختیار پرده را کنار زدم.
باران نمیبارید...
اما عجیب بود؛
پنجره بوی باران میداد.
نمیدانم چرا، اما یک فکر قدیمی دوباره برگشت؛
همان فکری که سالهاست هر وقت دلم چیزی را بیشتر از همیشه میخواهد،
آرام میآید و گوشهای از قلبم مینشیند:
شاید هنوز وقتش نرسیده
لبخند زدم.
بعضی انتظارها همیناند؛
نه تمام میشوند،
نه آدم را رها میکنند.
فقط یاد میگیری با آنها زندگی کنی.
مثل انتظار یک نفر...
یک نفر که سالهاست ندیدهای،
اما هنوز وقتی نامش از جایی عبور میکند،
قلبت برای چند ثانیه یادش میرود چطور باید آرام بزند.
عشق واقعی شاید همین باشد؛
اینکه زمان بتواند فاصله بیندازد،
زندگی بتواند آدمها را از هم دور کند،
اما نتواند خاطرهای را از جایی که در قلبت نشسته، بیرون بکشد.
امروز جمعه است.
و من فکر میکنم تمام عاشقانههای دنیا،
یک روز بالاخره باید به یک «رسیدن» ختم شوند.
اصلاً مگر میشود خدا این همه دل را با امید زنده نگه دارد
و برای انتظارشان پایانی ننوشته باشد؟
ما آدمها گاهی برای آمدن یک نفر،
سالها پشت یک پنجره میایستیم...
اما جمعهها،
فقط منتظر یک نفر نیستیم.
منتظر بهترین اتفاق تاریخیم.
منتظر روزی که جهان،
بعد از این همه خستگی،
طعم عدالت را بچشد.
منتظر روزی که دیگر کسی مجبور نباشد
برای حقش گریه کند،
برای نانش شرمنده شود،
یا شب را با ترس به صبح برساند.
منتظر کسی که آمدنش،
فقط آمدن یک نفر نیست؛
آمدنِ آرامش به خانهایست که سالهاست چراغش روشن مانده.
شاید برای همین است که جمعهها
حال عجیبی دارند.
صبحشان شبیه همه صبحهاست،
اما دل آدم انگار منتظر خبریست
که هنوز نرسیده.
گاهی با خودم میگویم:
اگر روزی آن خبر رسید،
اگر آن صبح موعود از راه رسید،
اگر صدای آمدنش در کوچههای دنیا پیچید...
اولین چیزی که از خدا میخواهم چیست؟
شاید سلامتی عزیزانم.
شاید آرامش خانهام.
شاید اینکه هیچ مادری برای فرزندش نگران نباشد.
و شاید...
فقط شاید...
برای چند لحظه چشمهایم را ببندم و با خودم بگویم:
دیدی؟
بالاخره انتظار هم بلد بود به کجا برسد...
و عجیبتر اینکه شاید تمام این سالها،
خدا میخواسته به ما یاد بدهد
که بعضی «آمدنها» آنقدر بزرگاند
که ارزش دارد آدم برایشان صبور بماند.
برای همین امروز،
در این جمعهی آرام،
نه میخواهم از نرسیدن بنویسم،
نه از خستگی.
میخواهم از امید بنویسم.
از آن چراغ کوچکی که هنوز در دل خیلی از ما روشن است.
از دعایی که شاید بارها گفتهایم،
گاهی با اشک،
گاهی با لبخند،
گاهی بیصدا...
اللهم عجل لولیک الفرج...
و بعد،
دلم میخواهد به تمام آدمهایی که این چند خط را تا اینجا خواندهاند بگویم:
اگر تو هم چیزی را سالهاست انتظار میکشی،
اگر کسی را دوست داشتهای و روزگار میان شما فاصله انداخته،
اگر دعایی داری که هنوز جوابش را ندیدهای،
اگر گاهی فکر کردهای شاید دیگر دیر شده...
امروز ناامید نشو.
بعضی درها درست در همان لحظهای باز میشوند
که آدم فکر میکند دیگر قرار نیست باز شوند.
و بعضی آدمها...
بعضی اتفاقها...
آنقدر دیر میرسند
که وقتی میرسند، تازه میفهمی
خدا تمام این مدت،
مشغول آماده کردن تو برای همان لحظه بوده است.
پس امروز،
جمعه را با دلِ گرفته تمام نکن.
یک فنجان چای بریز.
کنار پنجره بنشین.
آرام نفس بکش.
و اگر دلت خواست،
آرزوهایت را یکییکی به خدا بسپار.
بعد زیر لب بگو:
خدایا...
من هنوز منتظرم.
نه از سر ناامیدی؛
از سرِ ایمان.
چون هنوز باور دارم
پشت این همه جمعه،
یک صبح متفاوت پنهان شده...
صبحی که وقتی از راه برسد،
دیگر هیچکس نمیپرسد:
«پس کی میرسد؟»
چون آن روز...
منتظر، دیگر منتظر نیست.
— از پنجرهای رو به باران
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
