گاهی یک خواب، آدم را به یک خبر می‌رساند

دوازده سال بود که هیچ خبری از او نداشتم.

دوازده سال، بدون یک عکس تازه، بدون یک خبر، بدون اینکه بدانم زندگی او را به کدام سمت برده است.

فقط یک اسم مانده بود و چند خاطره که هرکدامشان گوشه‌ای از سال‌های جوانی‌ام را با خودشان داشتند.

تا اینکه یک شب، خوابش را دیدم.

خواب عجیبی بود.

در خواب، دوباره به خانه‌شان رفته بودم. همان حس آشنای سال‌های دور را داشتم؛ انگار زمان برای چند دقیقه عقب رفته بود و من دوباره همان آدمی شده بودم که سال‌ها پیش، او را می‌شناخت.

اما در خواب فهمیدم که مرضیه قرار است نامزد کند.

و عجیب‌تر اینکه وقتی مرا دید، همه‌چیز تغییر کرد

نامزدی به هم خورد.

از خواب که بیدار شدم، چند لحظه همان‌طور ماندم و به سقف نگاه کردم.

خودم هم نمی‌دانستم چرا بعد از این همه سال باید خواب او را ببینم.

مدت‌ها بود حتی به دنبال خبری از او هم نبودم.

به خودم گفتم:

«یک خواب است... همین.»

اما بعضی خواب‌ها، حتی اگر فقط خواب باشند، آدم را تا چند روز با خودشان می‌برند.

آن روزها دوباره خاطرات قدیمی از گوشه‌های ذهنم بیرون آمدند.

اینکه الان کجاست؟

چه کار می‌کند؟

زندگی‌اش چطور گذشته؟

سؤال‌هایی که جوابشان را نمی‌دانستم و قرار هم نبود بدانم.

تا اینکه مدتی بعد، اتفاقی افتاد که هنوز هم برای خودم عجیب است.

میان جست‌وجوهای معمولی، به یک مصاحبه رسیدم.

اسم را دیدم.

مرضیه ملکی.

چند ثانیه فقط نگاه کردم.

دوباره خواندم.

این همان اسمی بود که سال‌ها برایم فقط یک خاطره بود.

اما این بار اسم، کنار یک زندگی تازه آمده بود؛ از سال‌هایی که من هیچ اطلاعی از آنها نداشتم.

مصاحبه را باز کردم.

خواندم.

و تازه فهمیدم آدمی که سال‌ها در ذهن من با چند خاطره‌ی قدیمی مانده بود، در این فاصله برای خودش مسیری ساخته، تجربه‌هایی داشته و زندگی‌اش ادامه پیدا کرده است.

آن لحظه بیشتر از اینکه خوشحال یا ناراحت باشم، مبهوت بودم.

با خودم گفتم:

«یعنی بعد از این همه سال، درست بعد از آن خواب، باید به این خبر می‌رسیدم؟»

شاید فقط یک تصادف بود.

شاید ذهن آدم گاهی چیزهایی را که سال‌ها در گوشه‌ای پنهان کرده، دوباره به یادش می‌آورد و بعد هر اتفاقی را به آن ربط می‌دهد.

نمی‌دانم.

اما یک چیز را می‌دانم:

گاهی زندگی جواب یک سؤال قدیمی را با یک جمله نمی‌دهد.

با یک خواب شروعش می‌کند،

بعد سال‌ها سکوت را کنار می‌زند،

و یک روز،

بی‌آنکه آمادگی‌اش را داشته باشی،

یک نام را دوباره جلوی چشمت می‌گذارد.

من آن روز دنبال گذشته نرفتم.

فقط چند دقیقه به صفحه نگاه کردم و به سال‌هایی فکر کردم که گذشته بود.

به آدم‌هایی که دیگر همان آدم‌های آن روزها نیستند.

به خودم که حالا زندگی دیگری دارم.

و به مرضیه‌ای که شاید او هم در این سال‌ها، هزار بار عوض شده باشد.

شاید این ماجرا هیچ ادامه‌ای نداشته باشد.

شاید آن خواب فقط یک خواب بوده و آن مصاحبه هم فقط یک اتفاق معمولی.

اما برای من، کنار هم قرار گرفتن این دو اتفاق، بعد از این همه سال، چیزی بود که نمی‌توانستم ساده از کنارش بگذرم.

دوازده سال هیچ خبری نبود...

یک شب خوابش را دیدم...

و مدتی بعد، دوباره اسمش را پیدا کردم.

بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود توضیح داد.

فقط می‌شود گوشه‌ای از قلب نگه‌شان داشت و گفت:

«شاید دنیا گاهی، فقط برای چند لحظه،

درِ یک اتاق قدیمی را باز می‌کند

تا ببینی چه چیزهایی هنوز آنجا مانده است.»

— از پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر