امروز صبح

یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵

امروز صبح، باران طوری می‌بارید که انگار آسمان حرفی برای گفتن داشت؛

اما من عجله‌ای برای فهمیدنش نداشتم

فقط ایستادم و نگاه کردم.

به شیشه‌ی خیس پنجره،

به شاخه‌هایی که زیر قطره‌ها آرام گرفته بودند،

به خیابانی که زیر باران برق می‌زد و انگار شب گذشته را از یاد برده بود.

همه‌چیز شسته شده بود.

ردّ گرد و غبار از روی برگ‌ها رفته بود،

هوا سبک‌تر شده بود

و شهر، برای چند ساعت، شبیه همان جایی شده بود که آدم دلش می‌خواهد در آن آرام بگیرد.

و عجیب اینجاست که امروز،

دل من هم حال همین شهر را دارد.

خوشم

نه اتفاق بزرگی افتاده،

نه خبری رسیده،

نه چیزی که مدت‌ها منتظرش بوده‌ام ناگهان به دستم رسیده.

فقط خوشم.

از آن خوشی‌های بی‌دلیل که اگر بخواهی برایش توضیح پیدا کنی، شاید زیبایی‌اش را از بین ببری.

شاید بعضی صبح‌ها، زندگی خودش را به شکل باران نشان می‌دهد؛

بی‌هیاهو می‌آید،

روی شانه‌ات می‌نشیند،

پنجره‌ها را می‌شوید

و بعد، بی‌آنکه چیزی بگوید،

می‌رود.

اما تو می‌مانی

با هوایی تازه‌تر

و دلی که نمی‌دانی چرا، سبک‌تر شده است.

امروز دلم نمی‌خواهد به گذشته برگردد،

از فردا چیزی بخواهد

یا برای هیچ‌چیز توضیح بتراشد.

دلم فقط همین لحظه را می‌خواهد؛

همین هوای نمناک،

همین بوی خاک،

همین صدای آرام قطره‌ها

و همین حس شیرینِ زنده بودن.

شاید خوشبختی همیشه اتفاق بزرگی نیست.

گاهی همین است که صبح از خواب بیدار شوی،

باران را ببینی

و بی‌آنکه کسی بداند چرا،

لبخند روی صورتت بنشیند.

گاهی خدا

برای خوب کردن حال آدم

هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌خواهد؛

یک پنجره کافی‌ست،

یک آسمان ابری،

چند قطره باران

و دلی که هنوز بلد است

از چیزهای ساده خوشحال شود.

امروز یکشنبه است؛

و من دلم می‌خواهد این یکشنبه را

نه با عجله،

نه با حساب و کتاب،

بلکه با همین حال خوب زندگی کنم.

بگذار باران ببارد

بگذار هرچه کهنه است بشوید،

هرچه سنگین است سبک شود

و هرچه قرار است دوباره جوانه بزند،

آرام و بی‌صدا

در گوشه‌ای از دل من آغاز شود.

امروز دلم خوش است؛

بی‌دلیل

و شاید زیباترین دلیل برای خوش بودن،

همین باشد که هنوز

می‌توانم بی‌دلیل خوش باشم.

— از پنجره‌ای رو به باران 🌧️🤍


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر