شیراز؛ شهری که این روزها مهمانش شدهام.
یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵
شیراز؛ شهری که این روزها مهمانش شدهام.
بعضی سفرها را خودمان انتخاب نمیکنیم؛
یک اتفاق، یک ضرورت، یا گاهی یک عزیز، چمدان را میبندد و آدم را راهی شهری میکند که قرار نبود این روزها در آن باشد.
این چند روز، من مهمان شیرازم
شهری که همیشه نامش با حافظ و سعدی و عطر بهارنارنج گره خورده، اما این بار برای من حالوهوای دیگری دارد.
اینجا نه آمدهام که فقط در خیابانهایش قدم بزنم، نه آمدهام که از حافظیه عکس بگیرم و برگردم.
این بار شیراز برای من، بخشی از یک روزهای واقعی زندگیست؛
روزهایی که آدم بیشتر از همیشه قدرِ خانه را میفهمد،
قدرِ آدمهایی را که دوستشان دارد،
و حتی قدرِ یک عصر معمولی را که کنار خانواده میگذرد.
گاهی فاصله، چیز عجیبیست
وقتی از خانه دور میشوی، تازه میفهمی بعضی چیزهایی که هر روز میدیدی، چقدر برایت عزیز بودهاند؛
یک صدای آشنا،
یک فنجان چای کنار هم،
خنده بچهها،
و حتی همان شلوغیهای کوچکی که گاهی از دستشان خسته میشدی.
حالا من اینجا، میان خیابانهای شیراز،
گاهی بیاختیار به خانه فکر میکنم.
به آدمهایی که دوستشان دارم و این روزها سهم من از دیدنشان، چند تماس و چند پیام است.
شاید سفر همین باشد؛
گاهی دور شدن از خانه برای اینکه دوباره بفهمی خانه کجاست و چه کسانی خانه را برایت ساختهاند.
شیراز زیباست
اما من این روزها زیباییاش را با دلتنگی عجیبی تماشا میکنم.
شاید وقتی برگشتم، بیشتر از آنکه از شیراز برایتان بگویم،
از لحظههایی بگویم که در این شهر،
دلم بیشتر از همیشه برای خانه تنگ شد.
و چه خوب است که بعضی سفرها آدم را فقط به یک شهر نمیبرند؛
گاهی آدم در مسیر یک سفر،
کمی بیشتر خودش را پیدا میکند.
— از پنجرهای رو به باران
