چند روزی نبودم

پنجشنبه نهم مهر ۱۴۰۵

چند روزی نبودم

نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم

اتفاقاً این چند روز آن‌قدر چیزها از کنارم گذشتند که اگر می‌خواستم همه‌شان را بنویسم، شاید این صفحه دیگر جای خالی برای سکوت نداشت.

گاهی زندگی آدم را با خودش می‌برد؛

از شهری به شهری، از یک فکر به فکری دیگر، از مطب دکتر و راه‌های طولانی گرفته تا شب‌هایی که آدم دلش می‌خواهد فقط بنشیند و به چراغ‌های دور خیره شود.

من هم چند روزی درگیر همین رفت‌وآمدها بودم.

اما امشب، بی‌آنکه تصمیم خاصی گرفته باشم، دوباره آمدم سراغ اینجا.

همین «پنجره‌ای رو به باران» خودم

دیدم هنوز همین جاست؛

با همان سکوت آرامی که انگار هیچ‌وقت از من نپرسیده چرا دیر کردی.

بعضی جاها عجیب‌اند؛

نه منتظرت می‌مانند، نه گله می‌کنند، نه حتی می‌پرسند کجا بودی

فقط وقتی برمی‌گردی، جایی برایت نگه داشته‌اند.

شاید آدم‌ها هم گاهی باید همین‌طور باشند.

گاهی نباید از کسی پرسید چرا رفت.

شاید باید صبر کرد تا خودش یک روز، درست در همان لحظه‌ای که دلش خواست، برگردد و بگوید:

«هنوز اینجایی؟»

و چه خوب است اگر جوابش این باشد:

«آره

من هنوز اینجام.»

این روزها فهمیدم زندگی همیشه با اتفاق‌های بزرگ تغییر نمی‌کند.

گاهی یک جاده، یک نگاه، یک خبر، یک خاطره قدیمی یا حتی یک شبِ معمولی کافی‌ست تا آدم دوباره به خودش برگردد.

من امشب برگشتم.

نه با قصه‌ای عجیب،

نه با حرفی بزرگ

فقط با چند خط برای پنجره‌ای که مدت‌هاست بخشی از من را در خودش نگه داشته.

شاید از فردا دوباره بنویسم.

از آدم‌ها، از راه‌هایی که رفته‌ام، از خاطره‌هایی که هنوز جایی در من نفس می‌کشند، از امیدهایی که با وجود همه چیز هنوز خاموش نشده‌اند

و شاید هم باز چند روز سکوت کنم.

اما حالا می‌دانم:

بعضی پنجره‌ها را هرچقدر هم دیر باز کنی،

باز هم منظره‌ای برایت دارند.

— از پنجره‌ای رو به باران ❤️🌹🌹


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر