جمعه‌ای که بوی آمدن می‌دهد

جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵

جمعه‌ای که بوی آمدن می‌دهد

امروز آسمان نه کاملاً آفتابی‌ست، نه دلش می‌آید تمام‌قد ببارد؛ انگار ابرها هم در انتظار خبری هستند که سال‌هاست زمین و زمان چشم‌به‌راهش مانده‌اند

هوا مطبوع است، نسیم آرام از کنار پنجره می‌گذرد و قطره‌های پراکنده‌ی باران، روی صورت شهر نشسته‌اند. همه‌چیز آن‌قدر زیباست که دلم می‌خواهد لحظه‌ها را آهسته‌تر زندگی کنم؛ یک فنجان چای، صدای باران، کمی سکوت و دلی که امروز بی‌دلیل خوش است.

و چه روزی بهتر از جمعه برای فکر کردن به کسی که نامش، حتی در دورترین گوشه‌ی دل، چراغی از امید روشن می‌کند.

آقا جان؛ مهدی جان

نمی‌دانم امروز چند نفر مثل من، میان این هوای دلپذیر و آسمان ابری، زیر لب نامت را زمزمه می‌کنند. چند نفر در شلوغی زندگی، لحظه‌ای چشم به آسمان می‌دوزند و با خودشان می‌گویند: یعنی ممکن است همین جمعه، همان جمعه‌ای باشد که جهان رنگ دیگری به خودش بگیرد؟

ما به آمدنت دل بسته‌ایم؛ نه فقط برای آن روزهای روشن که قرار است زمین از عدل و مهربانی پر شود، بلکه برای همین روزهای معمولی‌مان؛ برای دل‌هایی که خسته می‌شوند، برای چشم‌هایی که گاهی بی‌دلیل بارانی‌اند و برای آدم‌هایی که هنوز باور دارند پشت این همه انتظار، اتفاقی زیبا پنهان شده است.

امروز دلم می‌خواهد از غم فاصله بگیرم و به آمدنت امیدوارتر باشم. دلم می‌خواهد به باران نگاه کنم و به خودم بگویم: همان‌طور که زمین پس از باریدن تازه می‌شود، روزگار ما هم می‌تواند روزی از نو آغاز شود.

شاید راز زیبایی بعضی جمعه‌ها همین باشد؛ اینکه بدون هیچ اتفاق بزرگی، احساس می‌کنی زندگی هنوز دوست‌داشتنی‌ست و امید، هنوز جایی در قلبت نفس می‌کشد.

اللهم عجل لولیک الفرج

خدایا، این جمعه را برای همه‌ی دل‌های منتظر، سرشار از آرامش کن. به خانه‌هایمان برکت، به دل‌هایمان اطمینان و به روزهایمان روشنایی ببخش؛ و آن روز زیبا را برسان که دیگر دعای فرج را با دلتنگی نخوانیم، با شوق دیدار بخوانیم...

جمعه‌تان بارانی، دلتان آرام و نگاهتان رو به روشنایی.

— از پنجره‌ای رو به باران


برچسب‌ها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
 

اسلایدر