گرگ

پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵
گرگ هرشب به شکارمیرفت وبی آنکه چیزی شکارکند بازمیگشت...

شبی گرگ راناراحت دیدم ...

بالاشه یک آهودردهان به گله آمد!!

گرگ های گله شادازاین شکاراو.

پرسیدندچراناراحتی گرگ؟!!

گفت:شبی درسیاهی بیابان چشمانش رادیدم/دلم راربود!

هرشب به خواست پایم که نه/به تمنای دلم میرفتم تاتمایش کنم....

امشب محواوبودم که شنیدم صدای سگان ولگردرا/

دویدم...

پریدم....

زیرگلویش راگرفتم ودریدمش !!

آنچنان دوستش داشتم که نمیخواستم ...

"سهم دلم"

نصیب" سگان ولگرد"شود...


برچسب‌ها: نوشته های عاشقانه, عاشقانه, زیباترین مطلب
 

اسلایدر