گاهی باران که میبارد
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵گاهی فکر میکنم وبلاگها شبیه پنجرههایی هستند که هر کدام رو به یک دنیای متفاوت باز میشوند...
آدمهایی را میخوانیم که شاید هیچوقت ندیدهایم، صدایشان را نشنیدهایم و چیزی از زندگی واقعیشان نمیدانیم؛ اما از میان چند خط نوشته، با بخشی از دنیایشان آشنا میشویم.
گاهی یک نوشته ساده، بیشتر از یک متن طولانی در دل آدم مینشیند؛ نه به خاطر کلمات عجیب و قشنگ، بلکه به خاطر حس واقعیای که پشت آن کلمات پنهان شده.
مثل باران...
باران برای همه یکسان میبارد، اما هر کسی آن را جور دیگری میبیند.
یکی فقط خیس شدن خیابانها را میبیند، یکی صدای قطرهها را دوست دارد، یکی بوی خاک بارانخورده را نفس میکشد و یکی شاید پشت شیشه بنشیند و با صدای باران، خاطرهای قدیمی را به یاد بیاورد. 🌧️🌿
آدمها هم همینطورند؛
گاهی آنچه ما را به یک نوشته جذب میکند، خودِ کلمات نیست... نگاهیست که پشت آن کلمات زندگی میکند.
شاید برای همین است که میان این همه نوشته، بعضی وبلاگها را بیشتر دوست داریم و دلمان میخواهد دوباره به همان پنجره برگردیم.
نه چون همیشه حرف بزرگی برای گفتن دارند؛
گاهی فقط چون حالِ نوشتههایشان شبیه حالِ خودمان است.
و شاید زیبایی وبلاگنویسی همین باشد؛
اینکه آدمها، بیآنکه همدیگر را بشناسند، گاهی از پشت چند خط نوشته، گوشهای از دنیای هم را میبینند.
مثل دو پنجره در یک روز بارانی...
هر کدام رو به یک دنیا، اما با صدای مشترک باران. 🤍
— از پنجرهای رو به باران 🌧️🤍
برچسبها: باران, آرامش, امید, دل نوشته
